قسمت دهم

بعد ها فکر کردم او به  رکسانا  ی خانه ی ادریسی ها  ، با آن زیبایی اثیری ،  بیشتر شبیه است   اما نمی دانم چرا اصلا" متوجه نشد ه بودم شاید چو ن ندیده بودمش و همیشه دیدارها خیلی چیزها را تغییر می دهند    . گاهی هم حتی می توانستم نرینه همزاد وجود ش را  به شکل وهاب درهمان رمان تجسم کنم  ،  انگار مجموع وهاب و رکسانا به غزاله بیشتر شبیه بودند تا لقا  .

بعد تا آن جا که حافظه ام یاری می کند  ، یادم می آید  درباره ی خانه ی ادریسی ها  صحبت کردم ، به خصوص  فصل پایانی که هرکدام از توصیف ها  درخانه ی متروک نماد یکی از شخصیت ها ی داستان می شد و جمله ای که رویم تاثیر گذاشته بو د : صداقت هم نوعی شگرد است .

متعجب نگاهم  می کرد  انگار او هم داشت چیزهای دیگری دربار ه ام می فهمید که شاید با تصور اولیه اش خیلی متفاو ت بود .گفت  : تو باهوشی !

 اما فکر می کنم مسئله هوش نبود به  نوع ارتباطی که با کتاب برقرا ر کرد ه بودم  ، برمی گشت .

غزاله گفت که خدای الها م بخشش دروقت نوشتن  حضرت مریم است . به تمثال او درکتابخانه نگا ه کر د و چشم هایش پرا ازاشک شد  .نفس عمیقی کشید و انگار حضور مرا کاملا" فرامش  کرد ه باشد  رو به او گفت :  چرا جواب منونمی دی  ؟

حرف های بعدی اش  زمزمه وار شد . نمی دانم چه قدر طول کشید که  گفت :  من خیلی سخت ....مریض بود م !

کلمه ها  دشوار به زبا نش می آمد ند  .

 نفهمیدم منظورش چیست . نمی دانستم سرطان دارد . این را تا هما ن روزی که خودش را دارزد ،  نفهمیدم ...

ادامه دارد

/ 30 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیم سوخته

سلام...وب قشنگی دارينِ ممکنه تبادل لينک کنيم؟

محمود قلی پور

حدود سه سال پیش مجموعه داستانی چاپ کردم که هرگز پخش نشد. خمیر شد. احتمالا الان صفحات یکی از کتابهای خیابان انقلاب است. اما ناگهان یادم آمد که یک داستان داشت که درباره غزاله بود. داستانی که در جواهرده می گذشت. متن شما این چیزها را یادآوری می کند.

مهدی بازرگانی

سلام ناتاشا خانم اميری شما با نوشابه اميری ( روز نامه نگار معروف) که الان مقيم لندنه نسبت داريد ؟ بهم سربزنید لینک بده لینک بدم بای

مسعود

ناتاشای عزيز گفته بودی اميدواری دست خالی بازنگردم دست من اما هنوز هم خالی است با اين همه فرياد که در سينه خاک می خورد تپانچه چخوفی ما هيچ وقت شليک نمی کند تو راستی به چه می انديشی چه چيزی راضی ات مي کند يا با چه چيزی پايان می پذيری اينها يک مشت حرف پراکنده نيست اينها اصلا هيچی پاسخی اگر به ذهنت آمد در کامنتی منتظرش خواهم بود و اگر نه به من بگو تا برايت يک نامه الکترونيک ارسال کنم ممنون مسعود

مرد غم

سلام خودتو بيشتر معرفی کن نوشته هات خيلی جالبه به منم يه سر بزن حتما کمکم کن مرسی

خوب بود همين

اردشير

با سلام از اينکه به وبلاگ من سری زدی وبخصوص کامنت نوشتی تشکر ميکنم راستی دوشماره از نوشته های شما را خواندم ولی احساس کردم خيلی کوچکتر از آنم که متوجه داستان تخيلی شما بشوم برات آرزوی موفقيت دارم

کمیته‌ی پی‌جوی آزادی دانشجویان دربند

هنوز گرمای دیدن فرزندانمان از وجودمان خارج نشده بود وهیجان یاد آوری لحظه به لحظه ‌ی آن اوقات از یادمان نرفته بود، که ناگهان با فرود آمدنِ ضربه‌ی نابهنگامِ دستگیری‌هایِ جدید، لبخند بر لبانمان خشکید. اشک شوق چشمانمان یخ زد و غم و اندوهِ بی پایان قلبمان را تسخیر کرد که آخر چرا؟ مثل این که نباید فراموش کنیم که پاسخِ کوچکترین ندایِ آزادی خواهی و برابری طلبی دراین سرزمین هم چنان ضرب و شتم و زندان و بند 209 است. دست در دست هم تا آزادی کامل تمامی عزیزانمان از پای نخواهیم نشست. ------------ برای حمایت از ما تنها کافیست لینک ما را در وبلاگ خود بگذارید