قسمت پنجم

  ........................

 نه اينکه اشکالی داشته باشد . اما درست مثل اين بود که کسی که عمری عادت به سواری روی اسبهای اصيل ( مثلا عرب يا تروبرد ) داشته يکدفعه سوار قاطر شود . يا يک مثال ديگر ، دکتر جراح قلب ، آمپول بزند . نمی دانم . تقريبا حسم چيزی از اين قبيل بود . هرچند ويشتاسب می گفت ليسانس برق دارد و ... شايد اين را گفت چون متوجه مکث طولانی و متاسفانه توهين آميز من شد  . البته به خاطر يک چنين تقسيم بندی هايی در ذهنم خودم بيشتر از همه به حال خودم متاسفم .

  به نظرم رسيد حرف های بعدی اش ديگر اهميتی ندارد . به جرات هم می گويم اصلا گوش نمی دادم . چون مهم در آن لحظه اين بود که من بگويم او را چطور می شناسم . به گمانم او هم متوجه اين قضيه شد که باز پرسيد :٬ شما کی هستيد ؟ من شما رو می شناسم اصلا ديدم که ...٬

  گفتم : ٬ واقعا می خوای بدونی ؟ ٬

  احمقانه ترين حرفی بود که به عمرم زده بودم . معلوم بود که می خواهد بداند . من هم زنگ زده بودم همين را بگويم . گفتم : ٬ شما دبستان (ذوقی) درس می خوانديد نه ؟ حوالی خيابون ستارخان . ٬

  چند لحظه مکث کرد و بعد از ميان نفس های بلندش گفت : ٬ آره ! ٬

  گفتم : ٬ سوم دبستان بوديم   اسم معلممان ... ٬

  اسمش را درجا فراموش کردم بعدها يادم افتاد که اصلا اسمش را به خاطر نداشتم که بخواهم فراموش کنم .

   سریع گفت : خانم (        ) .                                                    

  گفتم : ٬ آها ... آره ... نمی دونم ... به هرحال تو اون جا بودی ! ٬

  از ته حلق گفت : ٬ بله! ٬   يک جوری گفت که فهميدم واقعا به درجه بی صبری رسيده است .

  ـ خب ... منم اون جا بودم ... دو سه تا نيمکت جلوتر از تو می نشستم .

  از ان طرف سيم صدای نفس هم ديگر نمی آمد .

  جريان مربوط به سال ۵۷ بود . ۹ ساله بوديم و دمدمه های انقلاب بود . و برای همين مدارس هنوز مختلط . خاطرات آن دوره بيشتر شبيه تصاوير سياه و سفيد و نيم تاريکی است که قسمت هايی از آن پاک شده باشد . و هر چی سن هم بالاتر می رود کمرنگ تر و دورتر می شوند . چهره ها محو و تاريک است . فکر کردن به آن دوره فايده ای ندارد . جز وقايع مهم بقيه جزئيات کاملا از ذهنم پريده است . تازه وقايع مهم هم آنطور که واقعا بودند نيستند  آن طوری هستند که دلم می خواهد به يادشان بياورم . اما خاطرم هست  يک روز ، شايد چون در آن دوره واژه روشنفکر را در خانواده ام زياد می شنيدم ،  به مادرم گفتم اسم يکی از هم کلاسی هايم ويشتاسب روشنفکر است و مادرم ابروهايش را بالا برد و گفت : ٬ چه اسم جالبی ! ٬

   مطمئنم اگر اين جمله را نمی گفت ، اين اسم امکان نداشت اين طور واضح و روشن در ذهنم حک شود .

                                                                           

                                                              ادامه دارد

/ 2 نظر / 22 بازدید
amir ghazipour

چند قسمتی شما را هم بايد خواند...راستی با شعر چطوريد؟