قسمت دوازدهم

خونسرد وآرام نشستهبود مو حرف های تسلی بخش می زدم  حرف هایی که می دیدم... یعنی کاملا" واضح بود تا حدی تسکینش می داد . نمی دانستم آ ن حرف ها از کجا می آمد . شاید مهم این  نبود ، مهم این بو د که فقط می آمد و باهر کلمه خط های صورتش  بازمی شد .  حتی یک لحظه به سرم زد از او بخواهم خط کف دستش را ببینم .  از کف بینی ،  فقط طول خط عمر ،  آن هم  بدو ن اطمینان از درست بودنش را تا حدی  می دانستم که خیلی ها  هم می دانستند  امابه هر حال تشخیص این که حدودا" درچه زمانی ان خط هلالی قطع  یا نصف می شد یا به پایان می رسیدخیلی هم سخت نبود البته مشروط بر این که اصل  قضیه  از اول درست می بود.  یعنی اصلا" آن خط به طول عمر ربط داشت  . شایدهم به این دلیل به قضیه علاقمند بودم که هیچ چیز نمی توانست جذابیت د و چیز بی ارتباط باهم را داشته باشد . اما حرف دیگری پیش آمد و یادم رفت . نمی دانم اگر خط  دستش را می دیدم چه اتفاقی می افتاد . اگر طولانی بود می توانستم دلداری بیشتری به ا وبدهم یا  با دیدن کوتاه بود ن آ ن مرگ دوما ه بعدش را پیش بینی می کردم و جا  می خوردم ؟ شاید چشمه ی آن حرف ها ی تسکین دهنده هم در جا خشک می شد.شاید هم ...

 اما من آن موقع پراززندگی بود م و نمی خواستم باور کنم او زنی است به تعبیر خودش درانتهای راه . و البته تازه همدیگررا پید اکر ده بودیم . من تصور قبلی از او نداشتم تابفهمم بیماری چه به روزش آورده است   محکی برای  مقایسه درمیا ن نبود .  همان که میدیدم کامل بود .

آلبوم عکس هایی را که  مریم زندی از او گرفته بو د  دستم دا د .

انگشت روی عکسی گذاشتم که در مجله ی گردون چاپ شد ه بو د. گفتم : حالت عجیبی توی نگاهتان است !

 منتظر بو د بیشتر توضیح بدهم . اما من نکته ای  را که هما ن لحظه به ذهنم رسید ه بو دبه زبا ن آورد ه بود م وچیز بیشتری به ذهنم نمی رسید .اما اومنتظر بود وبایدچیزدیگری به ذهنم میرسید. باتردید گفتم  :  حالتی ... مثل رعب !

-          رعب ؟

 ادامه دارد

/ 46 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عبدالرسول رضايي

سلام ناتاشا خانم عيز وب قشنگي داري اميدوارم كه هميشه موفق باشي به ماهم سربزن دوست دار شما

نوشا

سلام ممنون که آمديد و به اين وسيله من اينجا رو پيدا کردم. بعد از مدتی بالاخره کامپيوترم زنده شد و تونستم در فضای مجازی باز معلق شوم. چهارماه پيش که اومدم ايران به توصيه يکی از دوستان که شما رو معرفی کرده بود دنبال کتابتون گشتم و نبود. حالا خوبه که از اين طريق وصل شدم تا اگر خبری از انتشار دوباره يا جديدی شد از يکی بخوام برام گير بياره. من فقط يک داستان کوتاه از شما خوندم در ديباچه (غمباد) همين . و حالا بيشتر می خونم. مطلبتون راجع به غزاله عليزاده را هم در آرشيو دنبال کردم. خيلی جالب و صادقانه است. باز هم ميام خوب باشيد.

نوشا

راستی يادم رفت بگم. خيلی خوشگليد و اين عکس هم خيلی قشنگه انگار از روی نقاشی انداخته باشنش. غزاله راست می گفت: ميناتوری!

فرزاد (آخرين معشوق)

سلام: ناتاشای عزيزم خوشحالم که افتخار ديدن وبلاگ شما رو بدست آوردم . احساسات لطيفی داری دوست من . قلم هوشمند شما هم به وبلاگ جان بخشیده .با امید توفیق روز افزون . رخصت یا علی ......

مادوتا

سلام خوشحال ازتماشا و غمگين زکم توانی خويش/ يادمان باشد رود باد تندباد غزال همه درحال رفتنندوهيچ غزالی راماندن جايزنيست اگرچه سوزناک رفت اما رفت تا يادمان بدهد که مانيز بايد برويم بزرگمرد هميشه جاويدان صدای آزادی ميگويد : بادنيا نسازيد دنيا رابسازيد راستی من وتو عاشق روديم مگه نه نمی تونيم پشت ديواربمونيم

آزادمردمان

درود بر شما. مطلبتون راجع به غزاله عليزاده را خوندم...

ابوذر

سلام بسيار خرسندم که با وبلاگ شما اشنا شدم اميدوارم گاهی در اين زمانه بی های هوی لال پرست مجال تنفس داشته باشيم اميد ان دارم که باز هم از نظرات خود ما را بهره مند کنيد متشکرم

مهدی دوگوهرانی

سلام ویشتاسب روشنفکر تو رو خوندم . عالی شروع شد : خواب تو / زنگ تلفن / ناشر / خبر / شخصیت داستانت دنبالت می گرده ! تا اینجا عالیه . اما بعد! یه جا . کجا ؟ اونجا که توی مدرسه یه پسرکوچولو حمله می کرد برای ماچ کردن ! اینم عالی بود. نمی دونم چرا وصل کردن این دو تا ( اول نوشته ت/ حمله برای ماچ ) رو به هم خیلی دوست دارم . فکر می کنم که با پیوند این دوتا می شه ازتوی نوشته ت یه چیز عالی در آورد و ... اما در مورد خاطرات تو با غزاله ی علیزاده . من از ایشون چیزی نخوندم . جالب بود خاطره ت . برخوردت . طرز فکرت . پیش داوری هات . اینکه با خودت و مای بیننده رو- راست بودی و همه رو گفتی ... برام جالب بود . از صداقتت خوشم اومد. خوشحال می شم بقیه ش رو بخونم .

رها

خطوط همیشه پیام آور نا خوشی هایند مثل دو خط موازی مثل خط پیشانی مثل خط فقر مثل خاطرات خط خطی